تبليغاتX
بی حیای محترم

بی حیای محترم

خط خطی های پوسیده من

دلم میخواد دلم این قدر دل دل نکنه!

منم حسابم... منم هستم... چرا اونی که باید ببینه نمیبینه؟ اما همه میبینن؟؟؟ چه بهشتی زیر پای اونه.....اوووووووووف! من یکی که انصراف دادم.

به ذوق چی؟ هیچی. فقط بگذره که گذشته باشه...

+مرسی از نظرات!!! (با این که نمیدونم کی هستی!)

+سرتو بنداز پایین زووووووووووود!!

+شاید حرفام پاره باشه. اما یکم به خودت فشار بیاری فهمیدیشون

+من که نمیفهمم چه غلطی میکنم! اما شک ندارم که شمام نمیفهمین!!

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت22:2توسط یه دختر بی حیا | |

احساس سری میکنم. انگار هیچ چیز و هیچ کسی نمیتونه تو مخم بره. افسارم دست خودم نیست. فقط مثل یه رباط برنامه ریزی شده راه میرم... میخوابم...غذا میخورم...گاهیم جواب حرف ذهنای احمق دیگرانو میدم.

داره پودر میشه... چی؟ زندگی سگیم دیگه

- میخوام مغزمو بکوبم تو دیوار (طبق معمول!)
- میخوام شر همه چی از سرم کم شه

- میخوام قایم بشم اما نمیشه!

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت20:30توسط یه دختر بی حیا | |

ز پشت پنجره ديدم: شهري را، که دخترانش تن هاي خود را، کرم وار بر سر قلّاب خواسته هايشان زده بودند و مرداني را ديدم که از شهوت چشمهاي خود رابسته بودند و نميديدند اندام يک جذامي را ميمکند و هنوز ميان ديوارهاي بي پنجره پيرزناني بودند که ميان حماقت و ايمان دعا ميخواندند و در انتظار معجزه بودند! از شکم کداميک از روسپيان اين شهر خدايگان زاده خواهند شد...؟؟!

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت21:52توسط یه دختر بی حیا | |

چقدر سخته نتونی حرفاتو به هیچ کسی نزنی. نتونی کاری که میخوای و انجام بدی. فقط کافیه یکم به میل خودت باشی... فقط یکم. تا وصله ج.ن.د.گ.ی بهت بچسبونن. چقدر بده حتی جایی که میخوای توش درس بخونی با هزار جور تعهد و ک.س شر قبولت کنن. روانی کنندس اگه ۴ تا مو اضافه تر تو صورتت باشه میذارن رو سرشون و حلوا حلوات میکنن

زده شدم از همه چی. از خونواده کذایی بی بابای خودم گرفته تا درس و رفیق و آرزوی نداشته!

پ.ن: دلم میخواد مغزم و درارم بکوبم تو دیوار

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت22:15توسط یه دختر بی حیا | |

میبینمش... تقریبا زیاد... فقط و فقط از روی انجام وظیفه؟ خب ؟؟؟

دستامو میگیره به زور... محکم میکشه منو تو بغلش. بهش میگم منو قفل کردی با دسات. به شوخی میگیره میگه کمربند ایمنیتو بستم! انگشتاشو فشار میده تو تنم. دنبال چیزی میگرده شایدم چیزی می خواد! حالش بده! صدای تک تک نفساش که تو صورتم میکشید هنوز یادمه. کوتاه و سریع اما با ریتم منظم.

کم کم دستاش بالا میره. انگشتاشو میگیرم میفهمه اما... خودشو میزنه به اون را. از اجباری که تو کاراشه حسه تنفر بهم دست میده. حرکات رفت و برگشتی دساش داره زیاد میشه! سرمو رو سینه محکمش نگه میداره. چشمای جدی قهوه ای رنگش داره داد میزنه چشه. برم میگردونه سمت خودش. صورتم مستقیم جلو صورتشه. تو موهام دست میکشه. میخواد حرکاتش ظریف باشه. چشام خمار شده... ولی خالی از احساس. مثل کسی که کوکش کردن تا کاراشو به ترتیب انجام بده. جوری که بلد نبودن و نخواستن هیچ معنی نداره.

اووووووووووووووووووووووووف. بگذریم!

وقت خدافظی میاد. بیشتر از هر لحظه ای خوش حالم. به زور لبامو میچسبونه رو لباش. تازه معترض از این که چرا ماتیکی شده!

حالم ازش به هم میخوره

اینم میره رو بقیه اجبارا. بمیر و بدم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت19:45توسط یه دختر بی حیا | |

میکشم تو خودم... میکشم و چیزی و که دوس ندارم ادامه میدم. میذارم خفه بمونه و فقط خودم صدای ممتد سکوتش و که از بلندیش گوشم سوت میکشه بشنوم. 

به کجا قراره برسم؟؟؟ جایی که تو آرزوش و داری؟ یا جایی که خودم میخوام؟

ای بابا... کجای کاری؟ بمیرو بدم. شاید فقط همین راه حلت باشه شاید این طوری پذیرفته بشی. شاید!                

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت0:13توسط یه دختر بی حیا | |

بی هیچ مقدمه ای

        از این جا خوشت اومد بمون

         اگرم نیومد.... خوش اومدی

 مینویسم

        بیشتر از افکار درهم و تاریکم

        تلخی هاشو ازم خرده نگیر.

 فعلا 

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت0:52توسط یه دختر بی حیا | |